پارت پنجاه و یک :


- منه چوخ ظلم ائلدین آقا! افروز دا منی ایستیردی. منیم پاییمی صرافا یدیردین. نه قویدون من خیر گورم نه قارداشیم. (آقا! خیلی ظلم کردی به من! افروز هم منو می‌خواست.‌ سهم منو به خورد صراف دادی. نه گذاشتی من خیر ببینم و نه برادرم.)
از خیر همان چهار سیخ کباب هم گذشت. با شانه‌هایی فرو افتاده کفش‌هایش را پوشید. بسته‌ی سیگار شکور را از کنار دستش برداشت تا لااقل چند نخ کمتر بکشد. شکور از پشت س

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۳۶۴ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
برای اینکه بتوانید نظر خود را ارسال کنید، لازم است ابتدا وارد حساب کاربری خود در سایت شوید. همچنین می‌توانید اپلیکیشن «دنیای رمان» را روی گوشی خود نصب کنید و از داخل اپلیکیشن، نظر خود را ثبت کنید.
آخرین نظرات ارسال شده
  • ...

    3

    بیچاره سردار:)

    ۷ ماه پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    😢😢😢

    ۷ ماه پیش
  • پرنیا

    0

    دلم برای این حال سردار کبابه بخدا

    ۱۰ ماه پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    بیچاره سردار.

    ۱۰ ماه پیش
  • فاطیما

    0

    منم ناراحت شدم برای سردار🥲

    ۱۲ ماه پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    خیلی بیچاره‌ست این مرد.😢

    ۱۲ ماه پیش
  • ...وفا...

    0

    پس شکور خبر داره افروز زندست! این وسط سردار از همه بیشتر ضربه خورده... فقط سوال اینجاست که عطا واقعا پسر صراف یا عباد؟ و اینکه افروز زندست؟ چرا تا حالا دیالوگی نداشته؟ اگه زنده باشه سردار ممکنه دوباره باهاش باشه؟

    ۱۲ ماه پیش
  • فری

    1

    احساس میکنم کما رفته یا تو وضعیتیه که نمیتونه صحبت کنه 🤔 من دقیق نفهمیدم چه بلایی سر باغ های افروز اومده یعنی یه نفر دیگه اونا رو برای خودش برداشته؟ شکور مگه باغ ها رو برنداشته بود؟

    ۱۲ ماه پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    در تمام این سال‌اا، تمام استفاده‌ی باغ رو شکور برده. بدون اینکه حرفی از حقیقت به سردار زده باشه.

    ۱۲ ماه پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    به زودی جواب تمام سوالاتتون رو می‌گیرید.❤️❤️

    ۱۲ ماه پیش
  • م.ر

    4

    چه دردی کشیده سردار پدرش همدست عباد 😔😔

    ۱۲ ماه پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    طفلک سردار😢

    ۱۲ ماه پیش
کپی شد!