از عمق شب به قلم فاطمه اصغری
پارت پنجاه و یک :
- منه چوخ ظلم ائلدین آقا! افروز دا منی ایستیردی. منیم پاییمی صرافا یدیردین. نه قویدون من خیر گورم نه قارداشیم. (آقا! خیلی ظلم کردی به من! افروز هم منو میخواست. سهم منو به خورد صراف دادی. نه گذاشتی من خیر ببینم و نه برادرم.)
از خیر همان چهار سیخ کباب هم گذشت. با شانههایی فرو افتاده کفشهایش را پوشید. بستهی سیگار شکور را از کنار دستش برداشت تا لااقل چند نخ کمتر بکشد. شکور از پشت س
مطالعهی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۳۶۴ روز پیش تقدیم شما شده است.

فاطمه اصغری | نویسنده رمان
😢😢😢
۷ ماه پیشپرنیا
0دلم برای این حال سردار کبابه بخدا
۱۰ ماه پیش
فاطمه اصغری | نویسنده رمان
بیچاره سردار.
۱۰ ماه پیشفاطیما
0منم ناراحت شدم برای سردار🥲
۱۲ ماه پیش
فاطمه اصغری | نویسنده رمان
خیلی بیچارهست این مرد.😢
۱۲ ماه پیش...وفا...
0پس شکور خبر داره افروز زندست! این وسط سردار از همه بیشتر ضربه خورده... فقط سوال اینجاست که عطا واقعا پسر صراف یا عباد؟ و اینکه افروز زندست؟ چرا تا حالا دیالوگی نداشته؟ اگه زنده باشه سردار ممکنه دوباره باهاش باشه؟
۱۲ ماه پیشفری
1احساس میکنم کما رفته یا تو وضعیتیه که نمیتونه صحبت کنه 🤔 من دقیق نفهمیدم چه بلایی سر باغ های افروز اومده یعنی یه نفر دیگه اونا رو برای خودش برداشته؟ شکور مگه باغ ها رو برنداشته بود؟
۱۲ ماه پیش
فاطمه اصغری | نویسنده رمان
در تمام این سالاا، تمام استفادهی باغ رو شکور برده. بدون اینکه حرفی از حقیقت به سردار زده باشه.
۱۲ ماه پیش
فاطمه اصغری | نویسنده رمان
به زودی جواب تمام سوالاتتون رو میگیرید.❤️❤️
۱۲ ماه پیشم.ر
4چه دردی کشیده سردار پدرش همدست عباد 😔😔
۱۲ ماه پیش
فاطمه اصغری | نویسنده رمان
طفلک سردار😢
۱۲ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

...
3بیچاره سردار:)